تبليغاتX
خودموني
 

بسيار سفر بايد...

 

۱- مسافرت بودم. اردي بهشت هر كي بتوانه و نره مسافرت ، به نظرم بايد به صحت عقلش شك كرد.

۲- يه روزه رفتيم تا خوانسار.از محلات، خمين و گلپايگان گذشتيم تا رسيديم خوانسار. بهار خانوم سنگ تموم گذاشته بود. انقدر ابر قلمبه ديدم و دشتهاي سبز كه هنوز هم سرحالم.

۳- هفته ي گذشته رفتيم كردستان و كرمانشاه. سال ۸۴ كه سفرهاي درون مرزي مون رو شروع كرديم ، اولين شهري كه رفتيم كرمانشاه بود. ۷ سال گذشت:) جاي همه خالي. مسير بهشت رو طي كرديم.

۴- خيلي از شهرهاي ايران رو ديديم. از خيلي آدمها آدرس پرسيديم. برخوردها به اندازه ي آدمها متفاوت بوده. اممما...مردان كرمانشاه هيزترين مرداني بودند كه تو اين ۷ سال ديدم. مردان شهرهاي ديگه فقط نگاه مي كردند ولي كرمانشاهي ها استاد متلك بودند. تازگي داشت.

۵- جاده ي اورامان -پاوه خطرناكترين جاده ي تجربه شده توسط اينجانب بود. فكر كن يه جاده باريكتر از جاده چالوس، بدون گارد، با شيب ۶۰ درجه . تاااازه، يه لاينِ جاده برف! يعني عملا ماشين كه از روبرو مي اومد من چشمامو مي بستم و مي كشيدم كنار جاده تو خاكي. وقتي سواد پاوه رويت شد دوباره عاشق زندگي شدم!

۶-مريوان و درياچه ي زريوار، آبشار ريجاب (تو جاده ي سرپل ذهاب) ، لاله هاي واژگون اورامان، دشتهاي سبز و پر از شقايق كرمانشاه، سراب صحنه ...فكركنم ده سال به طول عمرم اضافه شد.

۷-  اين ۴ روزه با ۲۰۶ دوستم رانندگي مي كردم. وقتي رسيديم كرج، ماشينم رو كه از پاركينگش خواستم در بيارم...هاهاها! فرمون سفت بود، دنده جا نمي رفت، كلاچ از زير پام در مي رفت. خلاصه يه همچين آدم جوگير ِ زود عادت كني هستم بنده.

۸- مادرم هميشه مي گفت: هيچ نقاشي ماهرتر از طبيعت نيست. ايمان آوردم.

۹ - يه جايي خواندم سفر پول نمي خواد ، دل مي خواد. به شدت موافقم. ما ارزان سفر مي كنيم ولي لذت ِ گران مي بريم.

۱۰ - كسي راجع به كاشت، داشت و برداشت دانه هاي كولزا اطلاعاتي داره؟


 

نوشته شده توسط ابریشم در شنبه 1391/02/23 ساعت 1:46 بعد از ظهر موضوع روزانه | لینک ثابت


غم دارم

 

دارم عر می زنم. همزمان تو فیس بوک واسه استتوس یکی از دوستان اسمایلی قهقهه می ذارم!

کی یاد گرفتم اونی که هستم و زیر نقاب بیخیالی و لودگی پنهون کنم؟

 


 

نوشته شده توسط ابریشم در پنجشنبه 1391/01/31 ساعت 9:14 بعد از ظهر موضوع روزانه | لینک ثابت


مثل آب برای شکلات

 

خیلی وقت بود که این کتاب رو می دیدم و نمی خریدم. می دونستم ازش فیلمی ساخته اند و معروفه. شاید بیشتر دنبال فیلمش بودم. ولی بالاخره خریدم و خواندم. خوشمزه بود! بعله خوشمزه! برای این که اول هر باب یه دستور غذا داشت.


کتاب در مورد یه خانواده ی مکزیکیه . یه مادر مقتدر و ۳ دختر. دختر اخر-تیتا- به سنت قدیم خانواده حق ازدواج نداره و باید تا زمانی که مادرش زنده است از اون مراقبت کنه. تیتا در آشپزخونه بزرگ شد چون وقتی به دنیا اومد پدرش می میره،شیر مادرش خشک می شه و پیچا - آشپز خونه- اون رو تو آشپزخونه بزرگ می کنه.

تیتا با بوی ادویه و فلفل رشد می کنه. عاشق میشه و چون طبق سنت نمی توانه ازدواج کنه ، معشوقش پدرو، با خواهر بزرگترش ازدواج می کنه. البته پدرو ادعا می کنه این کارو کرده تا همیشه کنار عشقش باشه!

یه شب که یه غذای عالی با گل سرخهای اهدایی پدرو درست می کنه- خوراک بلدرچین با سس گل سرخ - وجود خواهر دومش رو شعله ی عشق می سوزونه. با مردی که تو میدون شهر دیده بوده و سردسته ی انقلابیون بوده فرار می کنه. بعدا خبر میارن که تو فا-حشه-خانه ای لب مرز مشغول به کار شده.

بیشتر از همه شخصیت مامان النا-مادر تیتا- برام جالب بود. با وجودی که خودش در دوران جوانی عشقی داشته و فرزند دومش حاصل اون عشق ممنوع بوده ولی از هیچ کاری برای آزار تیتا و نرسیدن به عشقش کوتاهی نمی کنه.


داستان مکزیکیه و تلاش زنان برای فرار از سنت ها با چاشنی افسانه.


۲۲ سال بعد از ازدواج خواهر تیتا، حالا که ۳۹ ساله است و مادر و خواهرش مردن، درشب عروسی خواهرزاده اش بالاخره به وصال پدرو می رسه اما شعله ی عشقشون انقدر سرکشه که هردو می سوزن!



" هر یک از ما با یک قوطی کبریت در وجودمان متولد می شویم ولی خودمان قادر نیستیم کبریتها را روشن کنیم . همان طور که دیدی برای این کار محتاج اکسیژن و شمع هستیم. در این مورد، اکسیژن از نفس کسی می اید که دوستش داریم، شمع می تواند هر نوع موسیقی ، نوازش ،کلام ، یا صدایی باشد که یکی از چوب کبریتها را مشتعل می کند.برای لحطه ای ار فشار احساسات گیج می شویم و گرمای مطبوعی وجودمان را دربرمی گیرد که با مرور زمان فروکش می کند تا انفجار تازه ای جایگزین آن شود. هر آدمی باید به این کشف و شهود برسد که چه عاملی آتش درونش را پیوسته شعله ور نگه میدارد و از آنجا که یکی از عوامل آتش زا همان سوختی است که به وجودمان می رسد، انفجار تنها زمانی ایجاد می شود که سوخت موجود باشد. خلاصه ی کلام ، آن آتش غذای روح است.اگر کسی به موقع در نیابد که چه چیزی آتش درونش را شعله ور می کند، قوطی کبریت وجودش نم بر می دارد و هیچ یک از کبریتهایش هیچ وقت روشن نخواهد شد"....ازمتن کتاب

 


 

نوشته شده توسط ابریشم در دوشنبه 1391/01/28 ساعت 8:20 بعد از ظهر موضوع كتاب | لینک ثابت


28 فروردین

 

یه گلدون شمعدونی خریدم با کلی گل قرمز و غنچه های باز نشده. حسنی یوسفی هم که ریشه داده بود کاشتم.

یک عدد باغبونباشی هستم ... خوشحال... از کرج :)


 

نوشته شده توسط ابریشم در دوشنبه 1391/01/28 ساعت 6:37 بعد از ظهر موضوع روزانه | لینک ثابت


بدون عنوان

 

چه جوريه كه بعضيا با يه بار، دوبار تجربه بزرگ مي‌شن؟ بحت آي‌كيو ئه؟ اي‌كيو ئه؟ چرا من ندارم؟

چه جوريه كه آدما ياد مي‌گيرن از يه سوراخ دوبار گزيده نشن؟ من آدم نيستم؟ يادگيريم دچار مشكله؟

چه جوريه كه خيلي‌ها مي‌دونن تو زندگي چي مي‌خوان؟ چرا من هنوز گيج ويج مي‌زنم؟ چرا از گفتن اين كه چي مي‌خوام خجالت مي‌كشم؟ با خودم رو دروايستي دارم؟ با تو؟ با اون؟

چرا هي فكر مي‌كنم بالاخره ياد گرفتم زندگي كنم و باز مي‌بينم فقط زر مفت مي‌زنم؟

 

عمرم تموم شد...آخرش بزرگ نشدم.


 

نوشته شده توسط ابریشم در دوشنبه 1391/01/28 ساعت 9:42 قبل از ظهر موضوع ابریشمانه | لینک ثابت


نکته

دوروز پیش باغچه بیل زدم خووب؟ درست وسط دست راستم تاول زد، ترکید، منم پوستشو کندم. دوروز می سوخت اساسی. امروز دیگه سوزش نداره. ولی فشارش که میدم یه درد ملوی شیرینی حس می کنم. بعله! شیرین! حالا یکی بیاد بگه من مریضم یا چی! چرا فشارش میدم که دردم بیاد و لذت ببرم!


 


 

نوشته شده توسط ابریشم در یکشنبه 1391/01/27 ساعت 9:41 بعد از ظهر موضوع روزانه | لینک ثابت


خانه و خانواده

به فاصله ي ۵۰ سانتيمتر از بالاي سرم رد شد.

انقدر نزديك بود كه هواي جابجا شده از بال زدنش خورد تو صورتم.

يه شاخه ي نازك به نوكش بود.

رو كولر تراس طبقه ي دوم داره خونه مي سازه.

مي خواد تشكيل خانواده بده...كبوتر خان! 


 

نوشته شده توسط ابریشم در سه شنبه 1391/01/22 ساعت 1:45 بعد از ظهر موضوع روزانه | لینک ثابت


...

 

به بابام توی عکس نگاه می کنم.

چقدر پیرشده!

مگه روز اول سال ندیدمش؟

پس چرا متوجه نشده بودم؟!!


 

نوشته شده توسط ابریشم در یکشنبه 1391/01/20 ساعت 9:27 بعد از ظهر موضوع ابریشمانه | لینک ثابت


افتر تراول

 

از فردای ۱۳ بدر تازه دردها و کوفتگی های سفر و آتیش سوزوندنا زد بیرون. کتف چپم تا سر انگشتای دست چپ به قدری درد می کرد که نمی توانستم تکونش بدم. به ضرب و زور متوکاربامول و ماساژ یه کم بهتر شد. ولی هنوز انگشتام گزگز میکنه که اعصابمو خرد کرده.

از اونجایی که "هر ایرانی...یک پزشکه" تشخیضهای مختلفی از اطرافیان شنیدم:

تومور سینه است

ام.اس

ضرب دیدگی مهره ی گردن

بد خوابیدی روش

خوب، خدا قبول کنه منم آدمم دیگه و تازه فهمیدم چقدر هم جون دوستم!

وقت ماموگرافی گرفتم.

به ارتوپد زنگ زدم نبود!

پاپ اسمیرم میرم! کار از محکم کاری عیب نمی کنه که می کنه؟

ولی خدایی فکر نمی کردم انقدر ترسو باشم. یه دست درد ساده کلی فکرو خیال ریخته به جوونم. حالا به مامان حق میدم .


 

نوشته شده توسط ابریشم در جمعه 1391/01/18 ساعت 11:36 قبل از ظهر موضوع روزانه | لینک ثابت


بهار بود و تو بودي و اميد

سه روز و دو شب تو جنگل و در و دشت ويلون بوديم. موبايل و اينترنت هم نداشتم. عالي بود اقا جان...عالي! بهار تازه از راه رسيده، برگهاي تازه سبز شده...طبيعت گه زده نشده! همه چي يعني ۳ روز فراموش نشدني در پارك ملي گلستان و سرزمين تركمن ها.

شب اول كه تو بوم كلبه خوابيدم، مامان رو خواب ديدم . لاغر بود ولي روي پا. حتا يه چند قدمي هم دويد . بعد برگشت سمت من، دماغشو ماليد به دماغم - طبق عادت قديم- گفت: آخي! اين كار يادم رفته بود.

صبح، همسفرم گفت تو خواب حرف مي زدم. گفته بودم: چقدر خوب بود!

مادرم در كنار بهار سبز و زرد تركمن صحرا...يعني خودِ خودِ زندگي.

آره، خيلي خوب بود.

جاي همگي خالي


 

نوشته شده توسط ابریشم در دوشنبه 1391/01/14 ساعت 10:53 قبل از ظهر موضوع روزانه | لینک ثابت